رویای تغییر

بین آنچه هستم و آنچه که می خواهم باشم٬ احساس می کنم فاصله زیادی است

رویای تغییر

بین آنچه هستم و آنچه که می خواهم باشم٬ احساس می کنم فاصله زیادی است

به سر و به خاک بودن !

خدایا!  

اوج بزرگی تو اینست که : 

"یکی را به سر برنهد تاج بخت  

یکی را به خاک اندر آرد ز تخت " 

دریافته ام که یکی با ناکامی بزرگ می شود و دیگری با ثروت٬ اما ناکامی جوانه وجود انسان را بیش تر رشد می دهد و بارورترش می سازد؛ چرا که ناکام ها بر خلاف ثروتمندان که ثروت بیرونی دارند٬ می توانند بیش تر از ثروت درونی خود  بهره گرفته و به اوج برسند؛ ثروتی که پایدارتر از نوع برونی آن است.  

اما ثروتمند بیشتر به ثروت بیرونی اش متکی است و گرفتار فتنه مضاعف!

از ترس از ترس، می ترسم!

ترسیدن از ترس ها امری مترادف با شکست وجودی است؛ امری که از محدوده لا ییاس من روح الله الی القوم الکافرون نیز می تواند فراتر رود. موسی (ع) از معجزه الهی اش می ترسد. گاهی ما نیز از وجود الهی آلوده به ترسمان، هراس داریم و دیگر همچون موسی (ع) نمی توانیم وجود الهی خویش را لمس کنیم. نمی توانیم انرژی اش را در مسیر سازندگی و قرب الی الله به کار گیریم  و این  یعنی وجود بدون کنترل که به ناکجاآباد قدم خواهد نهاد و در چرخه معیوبی گرفتارمان می کند که بیش تر و بیش تر از خود بیگانه  مان می کند تا مرگ همیشگی وجود را تجربه کنیم.  

یک سوال: وجودی که همیشه از فنا می گریزد، چگونه دست به چنین خود کشی ای در عرصه هستی می زند که چیزی جز فنا نیست؟  

آیا این پدیده از ناخودآگاه کنترل  نشده منشا می گیرد؟  

آیا خودآگاهی نابود شده ،انسان را در ورطه ناخودآگاهی مخرب انداخته؟  

ترس از پاسخ به چنین سوالاتی نیز گام دیگری برای تخریب است. به هوش باشید!

عاشقا وا جو که معشوق تو کیست

آنچ معشوقست صورت نیست آن         خواه عشق این جهان خواه آن جهان

آنچ بر صورت تو عاشق گشته ای       چون برون شد جان چرایش هشته ای

صورتش برجاست این سیری ز چیست  عاشقا واجو که معشوق تو کیست

نقاب و فریاد ظلمت نفسی

خدایا  وقتی از چهره ام نقاب بر می دارم و تو را ناظر بر نادیده هایم می بینم٬ ظلمت نفسی را فریاد می کنم.  

چه نقاب زبیایی! چه نظارتی در درون بایدحاکم  باشد؟ 

مهربانا! می خواهم به این سوال پاسخ دهم!

دریای خیال

غرق در دریای خیال بودم. صحبت جانانه ای مست و شیدایم کرد. با پای دل گریه کنان نزد صاحب سخن رفتم. نیش خندی زد و چنین گفت: 

جز همه نیکی شدن و سرمایه روی دگر ندیدن٬ تو را به وجد آورده! 

پس زبان به نیکی ستودن٬ آن چنان غم سنگینی بر دل ها می افکند که هیچ توانمندی جرات برداشتن نکند!