غرق در دریای خیال بودم. صحبت جانانه ای مست و شیدایم کرد. با پای دل گریه کنان نزد صاحب سخن رفتم. نیش خندی زد و چنین گفت:
جز همه نیکی شدن و سرمایه روی دگر ندیدن٬ تو را به وجد آورده!
پس زبان به نیکی ستودن٬ آن چنان غم سنگینی بر دل ها می افکند که هیچ توانمندی جرات برداشتن نکند!
فاطمه جان.منم رضوان.آدرس استادم را گذاشتم.درباره جهان آخرت میگوید