خدایا در اندیشه کودکی هایم، چیزی جز زمان حال برایم معنا نداشت. وارد عرصه بزرگسالان شدم؛ عرصه نالان ها (نالان و حسرت زده گذشته و آرزومند آینده!)
مرا چه شده است که در تضاد انتخاب هایی هستم که ناگزیر به اتحاذ آن ها هستم.
خدایا!
معبودا!
الها! از بزرگسالی استعفا دهم؟ و عرصه کودکی هایم را بپیمایم یا در بزرگسالی؟ ان الانسان فی کبد؟
نمی دانم قرار است چه پاسخی از خالقم (که لباس خلقت به تنم ارزانی داشت)خواهم شنید؟!
اما نیک می دانم که امتحان دشواری در پیش است که خدا برای عبور از آن انتخابم کرده و از این که منتخب اویم، خرسندم اما امیدورام هم چون امتحانات قبلی ناپلئونی قبول نشوم.
در شب قدر که قدرها مقدر می شود، آرزو دارم که زندگی شیرینی برایم رقم خورد این بدان معنا نیست که تحمل تلخی نداشته باشم؛ شاید آرزوی بزرگ شدن دیوانه ام کرده یا دیوانگی، آرزوی بزرگ شدن را به سرم انداخته؟!
می دانم که چه قدر نمی دانم. پس در این شب قدر بر علمم (نه صرفا سوادم) بیافزای تا بدانم و این گونه در رنج نادانی های خویش نمانم و این قدر شکوه بر زبان نیارم.
خدایا! از دریای علمت مرا هدیه ای دهی از علم تو کم نشود، اما بر علم من افزوده شود.
از تو سپاس گزاری می کنم و نغمه شادمانی سر می دهم و پیمان می بندم که با فریاد به شیمیدان ها بگویم دست از موازنه معادلات بردارند که معادله معامله با تو موازنه شدنی نیست؟!
به امید آن روز.